دو روز اول سفر
با سلام
امروز که این مطلب را مینویسم . درست نزدیک به بیست و چهار ساعت هست که ما در کشور نامیبیا هستیم . البته بهتر هست بگویم بهشت زیرا که شما اصلا حس بدی از اینکه در این کشور قرار دارید نمیکنید و لحظه ای دلتنگی برایتان ایجاد نخواهد شد .
سفر خارج از کشور همیشه همراه با اضطراب بوده و همین اضطراب های در سفر برایم جذاب هست . ما در ساعت چهار صبح روز هجدهم مارچ با خط هوائی امارات به سمت دبی پرواز داشتیم و ساعت یک بامداد به فرودگاه امام خمینی رسیدیم . فرودگاه رو تا به حال اینطوری ندیده بودم . شلوغ و پر از ازدهام آدم های عجیب و قریبی که در حال رفتن به دبی بودند . البته چند پرواز به آذربایجان و شهر اسپارتاک ترکیه هم بود .
یکی از این خطوط هوائی به اسم سفیران هم که شباهت خیلی زیادی به ملکی ایرلاین داشت هم از ساعت هشت شب به خاطر نداشتن پول بنزین مسافرن رو توی سالن ترانزیت نگه داشته بود . سوژه خیلی جالبی بود و برای گذراندن وقت تا ساعت بازشدن گیت خیلی خوب بود .
اما از طرفی هم چهره نارحت و خسته شده مسافران هم واقعا احساس بدی به من دست میداد و خیلی ناراحت میشدم . اضطراب سفر بین قاره ای برایم خیلی دردناک بود و باعث شده بود کمی در چهره من جلوه منفی داشته باشه .
یکی از دلایل این موضوع هم میشه نریختن مبلغ عوارض خروج برای من و همسرم بود و یکی دیگه هم هشت کیلو اضافه باری که ما رو خیلی اذیت کرد و مجبور شدیم با
رفتن کارتن و بسته بندی بار رو به دو قسمت تبدیل کنیم .
خلاصه به همه مواردی که بود الحمدالله گیت خط هوائی امارات باز شد و ما وارد هواپیمای بوئینگ 777 – 200 شدیم . مدت زمان پرواز معادل دو ساعت و نیم بود . ساعت هفت صبح رسیدیم به امارات و تا ساعت نه و نیم صبح در سالن ترانزیت بودیم . تا اینجا هیچ چیز جدیدی به مسافرت اضافه نشده بود . بعد از اینکه گیت پرواز افریقای جنوبی باز شد . یک حس غربت در دل ما ایجاد شد . ازاین جا به بعد ما تنهاترین ایرانی های هواپیما بودیم . شرایط خیلی سخت شد . خیلی سخت تر از اون چیزی که فکر بکنید . شما در کنار مردان و زنان افریقائی با هیکل و قد بلند و موهای خیلی عجیب و قریب که اکثر به اتفاق هم بو های عجیب و قریبی میدادند .
هواپیمای امارات بوئینگ 777-300 بود که فوق العاده زیبا و بزرگ و خیلی تمیز . وقتی وارد هواپیما شدیم عظمتی از یک سفر رویائی رو درون اون دیدیم . خوب مدت زمان ده ساعت پرواز هوائی که رقمی معادل هزار دلار امریکا برای رفت و برگشت میگیرن باید خیلی خوب باشه .
هواپیما شروع به حرکت کرد و ما این مدت رو با فیلم های سینمائی مخصوص که در روبروی هر صندلی بود گذروندیم . من فیلمهای سینمائی ملکه – کازینو رویال – راکی شش و فیلم کارتونی ماشین رو در این مدت دیدم.
خیلی خسته شده بودم و وقتی ساعت شش بعد از ظهر رسیدیم به قسمت سالن ترانزیت رفته و اینجا کمی شرایط برامون سخت شد . چون باید معادل پانزده ساعت در سالن ترانزیت میماندیم تا فردا صبح با اولین پرواز به ویندهوک نامیبیا بریم . طبق قرار قبلی که در فرودگاه امام به ما گفتند باید برای بارهای ما تگ جدید برای ژوهانسبورگ به ویندهووک میخورد اما به علت اینکه بارهای ما نبود نماینده امارات گفت بارهای شما در دبی مانده و نیامده . تجسم خستکی ده ساعت سفر هوائی و دو روز نخوابیدن و گم کردن ساک های مسافرتی ما جدا برای شما خیلی سخت هست و حتی گریه آور . با بار دار بودن همسرم دیگه هیچ احساس بدی نمونده بود که در وجود من نباشه . با همکاری یک از خانم های سیاهپوست و راهنمائی خوب ایشون من به طبقه سوم رفتم و در هتل ترانزیت خود فرودگاه برای دوازده ساعت یک سوئیت کوچولو با دو تخت گرفتم . خودم به بیرون رفتم و با کلی اعتراض در نهایت با سوپروایزر خط هوائی امارات صحبت کردم و تونستم بهش بفهمونم که اشتباه از اونها بوده . اما کاری از دست ایشون بر نمیامد . ایشون هم به من گفتند که شاید در ویندهووک تحویل بشه به شما . من با اجبار و دست خالی به اتاق برگشتم و به حمام رفتم و دوش گرفتم . جالب هست که تمام توال فرنگی های در افریقا اصلا شلنگ آب نداره و بور کنید این سیاه ها اصلا نجس و پاکی که سرشون نمیشه هیچ . تمیزی هم نمیفهمند که به چی میگن !
خیلی نگران بودم و برای اینکه بتونم نماز بخونم باید دوش میگرفتم . رفتم دوش گرفتم اما باز هم احساس تمیزی نداشتم و نتونستم نماز رو بخونم .
تا صبح بد ترین افکار در ذهنم من بعث آزار من شده بود . به ناچارفردا صبح راس ساعت شش رفتیم به سالن ترانزیت و بوردینگ کارت برای سفر از ژوهانسبورگ به ویندهووک روگرفتیم . در پای پرواز هم من باز با نماینده نامیبیا صحبت کردم و توضیح دادم مشکلم رو . از این قسمت به بعد دیگه همه کارها دست سفید ها بود و همه چهره کاملا اروپائی داشتند و شما حس میکرده وارد اوروپا شدی .
ساعت نه صبح رسیدیم به ویندهووک و خستگی تمام سفر رو توی چهره من میشد به وضوح دید . برادر خودم علی خیلی زحمت کشیده بود و به اتفاق همسر و دو دختر خوب و مهربونش به استقبال ما اومده بود و ما با دیدن اونها خیلی خوشهال شدیم . باور کنید بعد از مدت بیست و چهار ساعت پرواز هوائی و یک روز ترانزیت شما از دیدن یک دوست بیشترین رضایت رو میتونستید در چهره ما حس کنید.
ما از فرودگاه مدت بیست دقیقه در راه بودیم تا شهر . در راه که میومدیم جاده ای خلوت رو بروی ما قرار داشت و زیبائی های طبیعت و هوای گرم ملایم اونقدر روح ما رو نوازش میداد که شما باور نمیکنید چقدر زیبا بود
ما به نامیبیا رسیدیم و از نزدیک در بهشتی که هیچ فرد ایرانی در ذهن خود هم نمیتواند بیاندیشد را دیدیم . سرزمینی زیبا و سرسبز با مدرن ترین تجهیزات به پهنای نیمی از ایران ولی جمعیت دو میلون نفری . باور کنید فروشگاههای بین المللی در اینجا قرار دارد که حتی در خواب هم نمیتوانید ببینید .
چیزهای عجیبی را در اینجا میبینید . مردمان سیاهی که در سرزمین خود کارگر هستند و برای سفیدان کار میکنند . امنیت بالا و احترامی که به ما سفیدان میگذارند . اینجا اروپائی ها و امریکائی ها خیلی با ما مهربان و برخورد خوبی دارند . ماشین هائی را میبینید که فرمان آن سمت راست بوده و اصلا گدا ندیدیم در این دو روز
ما قرار است فردا به سمت جنگل رفته و حیوانات رو از نزدیک ببینیم
جالب اینجاست که فردا روز استقلال کشور نامیبیا هست!!!!!!!!
هفته آینده هم به اقیانوس رفته و ماهیگیری رو تجربه میکنیم .
امشب که این مطالب رو دارم مینویسم شب نوروز 1386 شمسی هست و شب اول ربیع الاول
ما تا صبح بیدار هستیم و امشب رو به عبادت و راز و نیاز با خداوند مشغول خواهیم بود
امروز که این مطلب را مینویسم . درست نزدیک به بیست و چهار ساعت هست که ما در کشور نامیبیا هستیم . البته بهتر هست بگویم بهشت زیرا که شما اصلا حس بدی از اینکه در این کشور قرار دارید نمیکنید و لحظه ای دلتنگی برایتان ایجاد نخواهد شد .
سفر خارج از کشور همیشه همراه با اضطراب بوده و همین اضطراب های در سفر برایم جذاب هست . ما در ساعت چهار صبح روز هجدهم مارچ با خط هوائی امارات به سمت دبی پرواز داشتیم و ساعت یک بامداد به فرودگاه امام خمینی رسیدیم . فرودگاه رو تا به حال اینطوری ندیده بودم . شلوغ و پر از ازدهام آدم های عجیب و قریبی که در حال رفتن به دبی بودند . البته چند پرواز به آذربایجان و شهر اسپارتاک ترکیه هم بود .
یکی از این خطوط هوائی به اسم سفیران هم که شباهت خیلی زیادی به ملکی ایرلاین داشت هم از ساعت هشت شب به خاطر نداشتن پول بنزین مسافرن رو توی سالن ترانزیت نگه داشته بود . سوژه خیلی جالبی بود و برای گذراندن وقت تا ساعت بازشدن گیت خیلی خوب بود .
اما از طرفی هم چهره نارحت و خسته شده مسافران هم واقعا احساس بدی به من دست میداد و خیلی ناراحت میشدم . اضطراب سفر بین قاره ای برایم خیلی دردناک بود و باعث شده بود کمی در چهره من جلوه منفی داشته باشه .
یکی از دلایل این موضوع هم میشه نریختن مبلغ عوارض خروج برای من و همسرم بود و یکی دیگه هم هشت کیلو اضافه باری که ما رو خیلی اذیت کرد و مجبور شدیم با
رفتن کارتن و بسته بندی بار رو به دو قسمت تبدیل کنیم .
خلاصه به همه مواردی که بود الحمدالله گیت خط هوائی امارات باز شد و ما وارد هواپیمای بوئینگ 777 – 200 شدیم . مدت زمان پرواز معادل دو ساعت و نیم بود . ساعت هفت صبح رسیدیم به امارات و تا ساعت نه و نیم صبح در سالن ترانزیت بودیم . تا اینجا هیچ چیز جدیدی به مسافرت اضافه نشده بود . بعد از اینکه گیت پرواز افریقای جنوبی باز شد . یک حس غربت در دل ما ایجاد شد . ازاین جا به بعد ما تنهاترین ایرانی های هواپیما بودیم . شرایط خیلی سخت شد . خیلی سخت تر از اون چیزی که فکر بکنید . شما در کنار مردان و زنان افریقائی با هیکل و قد بلند و موهای خیلی عجیب و قریب که اکثر به اتفاق هم بو های عجیب و قریبی میدادند .
هواپیمای امارات بوئینگ 777-300 بود که فوق العاده زیبا و بزرگ و خیلی تمیز . وقتی وارد هواپیما شدیم عظمتی از یک سفر رویائی رو درون اون دیدیم . خوب مدت زمان ده ساعت پرواز هوائی که رقمی معادل هزار دلار امریکا برای رفت و برگشت میگیرن باید خیلی خوب باشه .
هواپیما شروع به حرکت کرد و ما این مدت رو با فیلم های سینمائی مخصوص که در روبروی هر صندلی بود گذروندیم . من فیلمهای سینمائی ملکه – کازینو رویال – راکی شش و فیلم کارتونی ماشین رو در این مدت دیدم.
خیلی خسته شده بودم و وقتی ساعت شش بعد از ظهر رسیدیم به قسمت سالن ترانزیت رفته و اینجا کمی شرایط برامون سخت شد . چون باید معادل پانزده ساعت در سالن ترانزیت میماندیم تا فردا صبح با اولین پرواز به ویندهوک نامیبیا بریم . طبق قرار قبلی که در فرودگاه امام به ما گفتند باید برای بارهای ما تگ جدید برای ژوهانسبورگ به ویندهووک میخورد اما به علت اینکه بارهای ما نبود نماینده امارات گفت بارهای شما در دبی مانده و نیامده . تجسم خستکی ده ساعت سفر هوائی و دو روز نخوابیدن و گم کردن ساک های مسافرتی ما جدا برای شما خیلی سخت هست و حتی گریه آور . با بار دار بودن همسرم دیگه هیچ احساس بدی نمونده بود که در وجود من نباشه . با همکاری یک از خانم های سیاهپوست و راهنمائی خوب ایشون من به طبقه سوم رفتم و در هتل ترانزیت خود فرودگاه برای دوازده ساعت یک سوئیت کوچولو با دو تخت گرفتم . خودم به بیرون رفتم و با کلی اعتراض در نهایت با سوپروایزر خط هوائی امارات صحبت کردم و تونستم بهش بفهمونم که اشتباه از اونها بوده . اما کاری از دست ایشون بر نمیامد . ایشون هم به من گفتند که شاید در ویندهووک تحویل بشه به شما . من با اجبار و دست خالی به اتاق برگشتم و به حمام رفتم و دوش گرفتم . جالب هست که تمام توال فرنگی های در افریقا اصلا شلنگ آب نداره و بور کنید این سیاه ها اصلا نجس و پاکی که سرشون نمیشه هیچ . تمیزی هم نمیفهمند که به چی میگن !
خیلی نگران بودم و برای اینکه بتونم نماز بخونم باید دوش میگرفتم . رفتم دوش گرفتم اما باز هم احساس تمیزی نداشتم و نتونستم نماز رو بخونم .
تا صبح بد ترین افکار در ذهنم من بعث آزار من شده بود . به ناچارفردا صبح راس ساعت شش رفتیم به سالن ترانزیت و بوردینگ کارت برای سفر از ژوهانسبورگ به ویندهووک روگرفتیم . در پای پرواز هم من باز با نماینده نامیبیا صحبت کردم و توضیح دادم مشکلم رو . از این قسمت به بعد دیگه همه کارها دست سفید ها بود و همه چهره کاملا اروپائی داشتند و شما حس میکرده وارد اوروپا شدی .
ساعت نه صبح رسیدیم به ویندهووک و خستگی تمام سفر رو توی چهره من میشد به وضوح دید . برادر خودم علی خیلی زحمت کشیده بود و به اتفاق همسر و دو دختر خوب و مهربونش به استقبال ما اومده بود و ما با دیدن اونها خیلی خوشهال شدیم . باور کنید بعد از مدت بیست و چهار ساعت پرواز هوائی و یک روز ترانزیت شما از دیدن یک دوست بیشترین رضایت رو میتونستید در چهره ما حس کنید.
ما از فرودگاه مدت بیست دقیقه در راه بودیم تا شهر . در راه که میومدیم جاده ای خلوت رو بروی ما قرار داشت و زیبائی های طبیعت و هوای گرم ملایم اونقدر روح ما رو نوازش میداد که شما باور نمیکنید چقدر زیبا بود
ما به نامیبیا رسیدیم و از نزدیک در بهشتی که هیچ فرد ایرانی در ذهن خود هم نمیتواند بیاندیشد را دیدیم . سرزمینی زیبا و سرسبز با مدرن ترین تجهیزات به پهنای نیمی از ایران ولی جمعیت دو میلون نفری . باور کنید فروشگاههای بین المللی در اینجا قرار دارد که حتی در خواب هم نمیتوانید ببینید .
چیزهای عجیبی را در اینجا میبینید . مردمان سیاهی که در سرزمین خود کارگر هستند و برای سفیدان کار میکنند . امنیت بالا و احترامی که به ما سفیدان میگذارند . اینجا اروپائی ها و امریکائی ها خیلی با ما مهربان و برخورد خوبی دارند . ماشین هائی را میبینید که فرمان آن سمت راست بوده و اصلا گدا ندیدیم در این دو روز
ما قرار است فردا به سمت جنگل رفته و حیوانات رو از نزدیک ببینیم
جالب اینجاست که فردا روز استقلال کشور نامیبیا هست!!!!!!!!
هفته آینده هم به اقیانوس رفته و ماهیگیری رو تجربه میکنیم .
امشب که این مطالب رو دارم مینویسم شب نوروز 1386 شمسی هست و شب اول ربیع الاول
ما تا صبح بیدار هستیم و امشب رو به عبادت و راز و نیاز با خداوند مشغول خواهیم بود


0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home