2014/06/30

شب های گرم

آخر با این همه خستگی
از دوش کشیدن
ثانیه ها
ز طلوعی به انتهای قامت غروب دخترکی
به نام خورشید
از جنس طلای ناب
این تن هزار بار لمس اش میکند
هر دم
اما به بودن درون این معاشقه
باید به انتظار و عطش
سوخت و ساخت و سوخت
آخر
به غیر انتظار چه می توان مگر ؟
اما
به نور و روشنائی در امید
زنده ایم
نفس میکشیم
و
همین که یاد تو را یدک میکشیم
را
به تمام عالم نمی دهیم

#دردا

روز های بی معطلی

در امتداد این همه ایام سراسر اضطراب
منتظر به انتها نشسته ایم
بی معطلی
آخر گذشت ثانیه ثانیه درد است از برای ما
اما افسوس دلخوش به انتظار مرگ نشسته ایم
بی معطلی
آخر هراس از تمام شدن
تمام کرد همان دمی که داشتیم
بی معطلی

#دردا

شهر دل

من دیگر نمی نویسم

اینجا را نگاه میکنم

دستانم بی اختیار به رقص در آمده و سماع حروف کلماتی خلق میکند از تمام دنیای نبودنت 

و

فرزندی خلق میشود از من و نبودنت

این داستان زفاف هر شب من است 

#دردا

2014/06/29

معذبم

دارد می رسد 

جانم بر لبم

از این لحظه ها

من معذبم

گاهی بدون تو

همراه در یادتم

من بیهوده می دوم

ای کاش با تو 

قدم زنم

تا انتهای بودنم

امتداد


در امتداد کوچه های تنهایی میدوم

بلکه به سایه های سر پیچ برسم

افسوس

که هر چه می دوم

نمیرسم

من داستان خیال سایه تو را در سیاهی بخت ام گره زده ام

و

تو را کنکاو میکنم

شروع

همه شروع ها خود
ادامه پایان هایی بوده
که
دوباره شکفته و سبز شده
این بار شروعی بدون پایان را می خواهم

#دردا