آخر با این همه خستگی
از دوش کشیدن
ثانیه ها
ز طلوعی به انتهای قامت غروب دخترکی
به نام خورشید
از جنس طلای ناب
این تن هزار بار لمس اش میکند
هر دم
اما به بودن درون این معاشقه
باید به انتظار و عطش
سوخت و ساخت و سوخت
آخر
به غیر انتظار چه می توان مگر ؟
اما
به نور و روشنائی در امید
زنده ایم
نفس میکشیم
و
همین که یاد تو را یدک میکشیم
را
به تمام عالم نمی دهیم
#دردا