2014/09/30

زرد

برگ هایی
که صدای خرد شدنش خرد ام کرد
این میراث
خزان بود
برای تابستان
برای من
اما به امید زنده ایم
به بهار
به گلبرگ

#دردا

2014/09/29

دلنامه

گاهی دلت می گیرد
سختِ سخت
گاهی که دلت گرفت
تلخِ تلخ
نمی دانی که حتی چرا گرفته است
تنها تلخی و سختی اش را احساس میکنی
طوری که درد
تمام بدن ات را خسته می کند
و
خسته می شوی از تمام دنیا
و آن لحظه است که تمام بغض هایت
از ابتدا تا کنون گریبانت را گرفته
و میخواهند
خفه ات کنند

#دردا

2014/09/28

تمام

من
تمام
می شوم
بدون
تو
تمام
می فهمی ؟

#دردا

نکند

نکند خیال تو در تن خسته من خانه کند
نکند هوای تو در بحر بی ساحل من
طوفان شود
نکند با همه این منِ من جمع شده
همه اش بر همه ام چیره شود
آخرت را به بهای گناه آدم ندهد
من خودم هبوط تنهائی یک زمانه ام
من به میخانه به همرهی زاهد نروم
من به تنهائی خود ، خدای مخلوق تن ام
من جهانی از من ام
در من و تن بی من و تن
از
غم ام
دردا من ام

#دردا

انتظار

چه بی اندازه
سر و صدای این شلوغی زندگی
کَر کرده است مرا
کور گشته ام
از تمام نبودنت در این هیاهوی
بی مقدار
آری
دنبالت میگردم
به انتها و مجنون وار
ای
سیل مصیبت وار

#دردا
جلوس و ایهام به ابتدا و انتهای کلام

2014/09/27

سورپرایز

احمق
آن کسی است که مرز بین سورپرایز و سرکار گذاشتن دیگران را تمییز نمی دهد

نادان
آنکه برای چنین احمقی دل بسوزاند
مثل من

#دردا

2014/09/26

دیروز

دیروز از دار دنیا دوست اهل دل ما که یک جوان اصفهانی است مطابق معمول به دفتر آمد و با همدیگر مجادله و مباحثه ای داشتیم و باب ایدوئولوژی و جهان بینی خود را به چالش کشیدیم و لذت بردیم و نمی دانم چرا دوست دارم در اینجا ثبت کنم خاطره آن شب را

#دردا

2014/09/24

شب

به وسوسه ای
که بوسه ای بچینم از باغ لبت
گذشت شب ام
هزار باره مرور میکنم طعم تن ات
که بردهد تو تنم
چو من ام
به وسوسه میگذرد
گذرم

#دردا

2014/09/23

خستگی

گاهی سفر های نرفته کوفتگی و خستگی خود را چنان بر آدمی تحمیل میکند که دیگر خیال پرواز هم می ترساند نکند سقوط کرده و فنا شوی
ما این روزها خندیدن را گم کرده ایم ، نه اینکه تمام کرده باشیم
آری بخند
تو خنده هایت درمان است
برایم بخند
آخر
بیمار خنده های تو ام
ببشتر بخند

#دردا

خزان

خزان شد
این اولین دقایق از این فصل است
فصلی که وصل ما بود
باران بود
رنگ برگ های زرد که فرش زیر پایمان بود
شال گردنم را بیرون آوردم
و
منتظر نشسته ام
باران زودتر ببار
گلبرگ ام تشنه است

#دردا

2014/09/21

مبادلات

به سر سرای محبت
چه بی دوام آمدی
چه پردرد می روی
و
یادگار تو زخمیست از برای تنم
که طعم نبودنت را می دهد
تلخ و زهرگونه است
شیرین هم نمی شود

#دردا

2014/09/20

وقت

سرما که نطفه کرده است
روزهای من کوتاه تر شده
از تلخی داروی در تن ام
خسته نشسته ام بر پله های انتظار
من که نسخه صبوری ام
بی صبر تر از هر عجول شده ام
من دردا و درمان بی دل ام
دردم نبود و دردا نی ام

#دردا

خیالت

برایم این روزها رنگ ها لعاب بهتری دارد
غبار اش رفته است
به دلدار دل بسته است
هراسی ندارد
و
چشم هایش بسته است

#دردا

2014/09/19

خانه

چرا به خانه ما تو سر نمی زنی
به کوی نبودنت ، پر نمی زنی
هراس را تمام نمی کنی
قدم زن را امتحان نمی کنی
به دفترم نگاه نمی کنی
فقط  تو خب مرا
بیچاره میکنی
منی که چاره تمام عالمم




#دردا

2014/09/18

قلم و گم کردنت

آخر تو را از دست داده ام
با هم چرا بی من شدیم
از این نبودنت تنها شدم
مبارک است با من شدن هایت عزیز
تو کم بود نیم من برایت مهربان

خوب بتاز
خوب ببار

2014/09/17

انتظار

وقتی که به انتظار می مانی ، اما کسی به تو زنگ نمی زند که منتظرش هستی ، آری با خود می اندیشی و فکر میکنی و فکر میکنی و فکر
آری
همین فکر است
که انسان را پیر میکند
همین انتظار است
که برای آدمی غم و درد دارد
چرا اینگونه میشود گاهی
من چینی نازک احساسم سالهاست تَرَک برداشته
اما‌
چه میتوان
#دردا

2014/09/16

زادروزم

زادروزم
به روشنائی بوده
به وقتی که هنوز خورشید می تابید
تموز به انتها بوده
خزان پا به ماه بود و بعد من آمد
برای همین همیشه عاشق ماندم
تمام من
شروع عاشقی بودش

#دردا

2014/09/15

دنیا

کاش دنیایم مثل دنیای دختری هشت ساله بود
که هر چه دوست داشت خلق می شد در آن
کاش پرنده بودم
و
به ترقوه ات خانه میکردم
کاش لبانت را داشتم
و برای قدم زدن با تو همیشه آماده بودی
کاش خوابم نمی برد و رویای بودنت حقیقت داشت
کاش به وقتی که گلبرگ بود برف می بارید

#دردا

دولت

به دولت رندان نباشدم هرگز
که رند از برای دولت نیست
رندی و هرزه بودن محال است در یک شهر
که ویرانه باشد از برای هرزه گی
رندانه آباد است
شهر

#دردا

روسپی باکره ام

بکارتِ خیال مرا
هر شب
افکارِ به تو می دَرد
آخر
روسپی باکره ام
از
نبودنت

#دردا

سراب و شراب

حالِ خوبِ مرا
فقط
شراب بس است
تا
سراب ام را به واقعیت آبستن کند

#دردا

چه خوب

گاهی تنهائی درد نیست
درمان است
برای
تن هائی
که تنهاست

#دردا

2014/09/14

دیگر

آخر نمی بینم تو را
این حال خوب من می شود
از درد آزادم می کنی
من احمق ام که با تو احساس می خرم
غم می خرم
دل را حراج اش میکنم
من خسته ام
من تمام اش می کنم

#دردا

2014/09/13

بوی مدرسه

برای ما بوی مهر یعنی همشاگردی سلام ، یعنی انتظار تقس کتاب و دفتر و لوازم التحریر با همان نشان تهیه و توزیع کالا ، یعنی دفتر چهل برگ با جلد صورتی مقوائی ، یعنی بیسگوئیت مینو موزی ، یعنی لقمه های نان و پنیر مادر ، یعنی پنج تا کف دست راست و پنج تا کف دست چپ ، یعنی انتظار برای کسب افتخار آوردن گچ از دفتر برای آقای معلم ، یعنی گم شدن پاک کن و درد و غم تا منزل و گفتن اش به مادر ، یعنی نمره شانزده مساوی با مرگ ، یعنی اضطراب پای تخته ، یعنی دیکته ، یعنی لذت زود تعطیل شدن از برای جلسه اولیا و مربیان و در انتها یعنی کارنامه

#دردا

2014/09/12

یاقوت

از کودکی سنگ های رودخانه را دوست داشتم ، نمی دانم چه احساسی بود و هست اما گوئی  قلقلک ام می دهند این سنگ ها ، وقتی خیس هستند و براق ، خود زندگی اند و نفس می کشند ، گهگاهی گنج ام بودند و شاید هنوز هم باشند ولی خب کمتر کسی هست که این احساس مرا درک کند و برایش جذاب باشد ، این روزها دوست دارم کودک درونم را نگه دارم  تا اسیر رودخانه شود و باقی را دفن کنم

#دردا

2014/09/11

دلهره

این سرعت ستیز با این منم
از اندازه درد نبودنم چیزی کم نمی کند
از بهر با جنگ با تن ام
لبخند به لبهای تو خلق نمی کند
من مست از تمام لحظه ای با تو ام
از نداشتن خسته ام
اما حریم بودنت
برای عین قداست است
مثل کعبه مقدس است

#دردا

تو

تو در امتداد شعر من
ردپای خود  را
میخوانی
و
نمی دانی
چقدر زیباست این رد پای مانده از تو در درون شعر من
که
مست میکند مرا
من خیلی خسته ام
نه به تن
صد البت به من

#دردا

2014/09/10

چه

چه همهمه ایست
در درون من
از نبودنت
از این هم سنگین بودنت
این تهاجم بودن و نبودن است
بر منم

خسته


خسته می شوم از بس که نیستی
و
من
مثل دیوانه ها
دنبال تو میگردم

#دردا

چای

چای و نبات
چای و لبات
نون و لامی که کم ندارند شکر زیکدیگر

#دردا

ذبح

به نیت بسم و به الله
ذبح میکنم
با ریختن خون اش
و
بخشیدن اش
تقصیر میکنم از تمام بدی های این روزگار

#دردا

2014/09/09

اتفاق

شب بود که در خواب ام طوفان شد
بیخواب شدم و من فهمیدم خطر را
اما چه میتوان که وقتی مقدر است
از دست آدمی هیچ چیز ساخته نیست
و همین بود که به انتظار بودم و منتظر
اما خداروشکر که بد تر ز این نشد
تنها سر دخترم شکسته شد

#دردا

اتفاق

شب بود که در خواب ام طوفان شد
بیخواب شدم و من فهمیدم خطر را
اما چه میتوان که وقتی مقدر است
از دست آدمی هیچ چیز ساخته نیست
و همین بود که به انتظار بودم و منتظر
اما خداروشکر که بد تر ز این نشد
تنها سر دخترم شکسته شد

#دردا

2014/09/08

نان و نمک

من به قاعده لقمه ای که با کسی هم غذا شدم
نان و نمکی که بین ما رد و بدل شده
معتقد ام
نه تهمتی می زنم
و
نه قضاوتی میکنم
چون دوستانم همیشه دارائی و ثروت ام هستند

#دردا

از

همیشه از نهایت لذت ما را ترساندند ، آنجا که در کله مان تخم این درخت را کاشتند که اگر زیادی بخندی شب اش اشک خواهی ریخت ، آخر آنقدر معتقد به مخلوقات تراوشات ذهنی خودمان هستیم که از سنگ بی جان هم معجزه گرفته و گاهی چه مسخره خوشی هایمان را ناخوش میکنیم ، گوئی باور داریم که زیاد نباید می خندیدیم .

#دردا

2014/09/07

پیچ جاده

لال شدن
شاخ و دم ندارد
حروف را گم میکنی
نمی دانی برای که می نویسی
همین یعنی مقدمه لال شدن
مؤخر هم ندارد

مقدمه اش مؤخر است خود

#دردا

2014/09/06

سفر

سفر به تمام جاده هایش
باز مقصد نزدیک است
در انتها به هر نفس
هراس نزدیک است
من از تمام پیچ جاده ها بیزارم
از به انتها رسیدنم ، بیمارم
سفر شروعش عاشقی
وصال در مسیر آن ، فارغ ای
من از تمام رسیدن ام
به ابتدای بودنم
در
انتهای نبودنت

#دردا

سرای

من در زمین و تو
در سر سرایِ تن
من هم اسیرِ من
تو در مسیرِ  غم
فردای می رسد
با انتظارِ درد
از یاد گذشته ها
از دیروز و نبودنت
تا فردای نداشتن ات

#دردا