چرا اشک ، جمع می شود درون چشم من
چرا من از مرور بیزارم
کم حرف شده ام
و
بیشتر قدم می زنم
هوا که سرد می شود
برف هم که نمی بارد ، لعنتی
این برف لعنتی
این برف لعنتی
#دردا
چرا اشک ، جمع می شود درون چشم من
چرا من از مرور بیزارم
کم حرف شده ام
و
بیشتر قدم می زنم
هوا که سرد می شود
برف هم که نمی بارد ، لعنتی
این برف لعنتی
این برف لعنتی
#دردا
اندیشه میکنم
نمی فهمم تو را
چون یاد می آورم
تو را مرور میکنم
از غریبه بودنت خارج شده
و قریب دلم می شوی
تو را فهمیدن
یک عبارت نغز است
یک جدال پیاپی
یک هراس بی همتا
#دردا
من از کرانه تنهائی
ته کوه استوار لج بازی
من از سلسله غمناکی
تو یک جاده بی همتائی
من از نشانه بی تابی
تو خود حدیث عشق نابی
این خود هبوط یک معناست
به هر قیاس مع الفارق
#دردا
من
دو حرف اضافی است
که به هن چسبیده
بدون
تو
این دو تنها قرینه نامتفارن طبیعت هستند
--------
امروز مسیری را سئوال کردم و گفتند مستقیم باید بروم ، سئوال کردم پیاده هم می شود ؟ جواب آمد : پیاده آن سوی زمین هم می شود رفت ، فقط اراده می خواهد
#دردا
سه حرف است
و
یک دنیا
آشوب می شود به اتصال آن
به فصل مجزای هر کدام
مرگ است
برای عشق
#eshgh_tatil_nist
#دردا
ساعات انتظار چه قبر مزخرفیست
ثانیه و عقربه جماع زناکار می شود
گاهی به تندی و اوقاتی به کندی است
این سکوت در زمان کپک زده
پر درد و بی تاب میکند
رنج مکمل است
#دردا
از بس خسته ایم
خوابمان نمی بَرَد
نه تصور کنی که خسته از دویدنیم
از بس که بنشسته ایم
از این انتظار خسته ایم
فقط خسته ایم
و
بی حوصله
#دردا
اینکه حرف هایت را نفهمند
بد دردی است
اینکه حرفی برای فهماندن نداشته باشی
بد دردی است
اینکه خسته از تلاش باشی و منتظر
بد دردی است
اینکه وا داده و اسیری را معجزه راه بدانی
بد دردی است
خداوندا
مارا و محبان ما و محبانشان را
از همه این بدی ها دور گردان
آمین
#دردا
تو فکر سفر کرده ای
و نور را بهانه
گرچه در تاریکی
به نور دل باید روشن بود
تو فکر سفر میکنی
من اما قصد سفر کرده ام
تو مقصدی داری
و
من فقط ، مبدأ ام معلوم
#دردا
وقتی تو را می بینم
دنیایم را گم می کنم
دستانم می لرزد
صدایت وسوسه بوسیدن است
نگاهت سراسر ذوقِ لبریز
عطر تن و صبوری ات
من اما سراسر خشم و اندوه شده
مثل زغال داغ و آتشفشان
مثل مذاب غلتان به اقیانوسِ جان
وقتی تو مرا می بینی
پیدا می شود دنیای گم کرده ام
#دردا
به خنده که درمان است
به راه رفتن که آرام است
به شهد لبانت تو که شیرین است
به عمق غم نبودن احساست که درد است
به رعد و برق در چشمانت که نور است
به وجه میان تن ات که فریاد است
به خال سیاه تو
که
بند خورده با
بخت سیاه من ام
هم قسم ام
که نیست و ندارم چو توئی میان تن ام
برای من ام
#دردا
به خنده که درمان است
به راه رفتن که آرام است
به شهد لبانت تو که شیرین است
به عمق غم نبودن احساست که درد است
به رعد و برق در چشمانت که نور است
به وجه میان تن ات که فریاد است
به خال سیاه تو
که
بند خورده با
بخت سیاه من ام
هم قسم ام
که نیست و ندارم چو توئی میان تن ام
برای من ام
#دردا
معجزه احساسم
رسالتی است برای من ام
به وقت رفتن ام
تصور آمدن ام نبود هرگز
که این تفاوت تقارن رفتار است
به قاعده مبدا ات خواهی رفت
ولی به قیاس مقصد آمده ای
قصدت کدام است ، خود می دانی
تو یک پیامبر بدون امت ای ای عشق
#دردا
رقص این زمانه برایم
به تیک تاک ثانیه هاست
به دخول عقربه هاست
به نطفه ای به نام ساعت ده صبح
به خلق روز و شب ماست
کاش خاموش شود این صدای نحس اش
کاش بایستد و نگاهم کند در دم
یا به این انتظار ، ما خود پایانی
برای این کارِ زار خواهیم ساخت
خواهیم خفت و خاموش خواهیم شد
مثل ساعت بیست و پنج
#دردا
ربیع آمد
صفر رفت و سفرهایم
به میدان نبرد تن به تن با من
به دنیای هراس از غم
فارغ از درد
شروع شد
#دردا
من دغدغه ز پروانه بودنم
من اسرار این تکرار مکررم
تو یک سطح پر پیچ مسطحی
تو اصرار در این نبودِ یک سِر خسته ای
با طعم لب های داغ تو میسازم روز خود
با انتظار لمس تن ات خلق اثر میکنم
من ممتد ترین نبودنم
برای تو
تو اما ، ماندتی ترین
نجوای تنهائیِ من ایی
#دردا
آری نبودنت درد بزرگیست
دردی که بی درمان باشد ، یک درد
دردی را که درمانش معلوم
و
نباشد یک درد بزرگ تر
آری به خوش بودن هایمان خوشیم
به اینکه میدانیم حواسمان به هم هست
گرچه نیستیم کنار هم کنون
اما هستیم به یاد هم هر لحظه
آری اینکه خواب می بینی
حس خوبیست
حس خوب بودن
دوست داشتنت زیباست والله
تنها تو را دارم تنها
در شب یلدا
تک ستاره ام
#دردا
امروز آخرین آدینه از خزان است
آدینه بعدی رسماً از جنس زمستان است
دی
چه در سکوت برای ما ایرانیان آغاز می شود
و
چه هیاهوئی برایش در جهان است
همیشه شروع خزان عاشقانه
و
پایانش فارغانه بوده
#دردا
استمراریم
بدون دلیل و پر از بهانه های هجو
انسان بودن
این روزها لیاقت نمی خواهد
ما
مجرمیم به آدم بودن
به همین سادگی
و
بدون اختیار
#دردا
از انتهای خزان
آری زمان عاشقی
هر چه بود در باغچه مان
جمع کرده و به خاکروبه واگذار کرده ایم
صبح علی الطلوع
دو کیسه بزرگ به رنگ غم
برگ زرد رنگ درخت پیر و جوانمان
با نگاه جرعه ای آب سرد
زمین و درب منزل اش شسته ایم
غسل داده ایم
وضو گرفته
و
دو رکعت نماز شکر خوانده ایم
آخر عمر عاشقی ما
بسته به برگ درخت نیست
ما ز ریشه ایم
ما ز ریشه ایم
#دردا
تو نگاه و حرف
از همه وجود من بردی
نه که با رفتن خود
تو به سکوتت کُشتی
همه این منِ من در من و تن
#دردا
بی حرف شده ام
حروف را گم کرده
و
پر دردم
درمان منی
کجا
ولی ، ناپیدا
گر شهود ناپیدائی
گر پیدای شهیدی
تو عیان شو
من از صبر و صبوری
خسته
تو اما پرشور
#دردا
چهل روز هم گذشت
و
ما نفهمیدیم تو را
چهل سال که بگذرد
نمی فهمیم
این را می دانم
چون میخواهیم
اما
نمی خواهیم
#دردا
رفقا تا که خوبی خوبند
هستی ، هستند
رفیق و رفاقت معامله است
اما
دوستی و دوست
همیشگیست
تو باشی ، نباشی
وقت ها حتی پررنگ تر میشود
رنگ دوست
امان از رفاقت
فغان از رفاقت
#دردا
در این هیاهوی عاشقی
رندانه دلبری تو ، چه میکنی
با این خلف وفای ناخلف
اما که ، تو چه خوب صبوری میکنی
از دست ما که نمی رنجی ، که هیچ
از این خجل شدم که هر بار به ناله ام
صد باره جان ، توبه ام قبول میکنی
ما را به اسم اعظم خودت ، ببخش
ما بنده ایم و ناممان آغشته به رندی است
ما را حلال و در پناه خودت بگیر
ما را به فعل ، هدایت به سمت
خودت بکن
#دردا
دردا هستم
درد را نبود و غم را به سخره گرفته
در دستم
من انتهای کوچه های اضطراب
سرآغاز امید
و
فریاد آرزو
من شکوفه ای هراسان ز غنچه ام
دردا هستم
#دردا
تجربه تلخ نبودنت
درد بزرگیست از برای بودنم
ای بودِ من به بودنت دلبسته است
کجائی که نبودنت درداست
از برای بودنم ، نبودنی ترین گشته ام
نیستم گر نباشی گوئی
چه ساده محو می شوم بی تو
سکوت میکنم و آرام آرام رنگ می بازم
#دردا