روزگار غریبیست
غم قریبه ام شده
به همین سادگی
پر از درد و رنج
روزگار غریبیست
#دردا
من از نگاه در تو
سیر نمی شوم دگر
من از کنار تو بودن
سیر نمی شوم دگر
کعبه و دیر بهانه است
جان تو سیر نمی شوم
کاش که فریادزنان
به جمع بگویم که منم
مست نگاه و رخ تو
دیوانه ز با تو بودنت
باز سکوت میکنم
در جمع ز دیوانه های تو
دم بزنم ، منم منم
#دردا
https://instagram.com/p/7_WUIPTVti
عیدقربان مبارک
ز هر چه که بودم ، حرفی نیست
که خود بدانم که هیچ نبودم
نه اینکه بگویم ، کنون هستم
که می دانم هنوز هم هیچ ام
ولی خوب امید دارم که این دم
که دارم تو را در دل
همیشه بمانی ، همیشه بفهمم
همین که این حس آبستن ام
همین کافیست
و
دیگر حرفی نیست
#دردا
آخر به اسم تابستان
اما عطر و بوی خزان
من زاده شدم در چنین ایامی
برای همین همیشه در یک پارادوکس مدام
گرفتارم
صبور عجول
عیاش زاهد
عالم بی سواد
#دردا
شهریور
عاشق انار نبود
عاشق لبان تو بود
انار استعاره از لبانت بود
شهریور شرم داشت از بیانش
آخر ماه عاشقی شد
از سکوت اش
#دردا
بیست و شش ام شهریور سالروز اولین طلوع #دردا می باشد
تن ات
ساحلی آرام بود و هست
لبانت
شیرین و زیبا
گیسوان تو
خورشید شبهای تاریک من
بگذار بلولم درون تنهائی ات
#دردا
به هر حال باهار می آید
حتی اگر زمستان
با شبهای طولانی اش قلدری کند
با سرمای در روزش
خورشید را کوچک شمارد
باهار می آید
به گونه ای که آرام ، دانه های برف
روی زمین نشست و سفید شد
سریع تر از همان زمان به بوسه باهار
گرم و سبز می شود
این همان تعادل در روی زمین است
که به ما می فهماند ، باید صبور بود
تا به وقت باهار شکفته شویم
و از سرمای روزهای زمستانی نترسیم
#دردا
جهان بی جانی
جان با جهانی
آشوب میکنی
تو خودِ آرامشی
زلف برنگ زر ز تو
با خسته تن ام
چه ها که نمیکند
#دردا
خداوندا می دانم که شعور خواسته هایم بیشتر از شعور بعد از اجابتشان است و قطعا به فریب شیطان رجیم مغرور می شوم ولی هنوز امید دارم که تو مرحمت کرده و این طغیان را از من دور میکنی لذا قبل از اجابت خواسته هایم تو شعر و شعور درک آن را در من قرار ده تا کافر به مهربانی تو نشوم
#دردا
ثانیه های اضطراب و اتمام درد
رسیدن آن باهارِ مهربان
زودتر از وقت مقرر شروع شد
اما ترس از غروب آن سیزده لعنتی
تمان تحویل سال را با سودای غم در التهاب ام
اما امید دارم که دروغ امسال سیزده مان
خوب نبودن حال و احوالمان باشد
#دردا
در فال آمده بود
خوب آمده است
کارهایش طبق خواسته اش پیش می رود
آخر ایراد کار در همین جاست
به مرحله ای رسانده اند مرا
که خواسته ای ندارم
دیگر
#دردا
دخترم
شعر می سراید
احساس ناب خود را به من هدیه می دهد
شیرین ترین خنده را روی لبهای پسرم دیدم
بهترین آرزوها را از زبان همسرم شنیده ام
زندگی آرام این روزهای در خانه ام
را
با تمام دنیا عوض نمیکنم
#دردا
روزها به گونه ای میگذرد
که
گوئی
امسال قصد تمامی ندارد
اما
خوب می دانم
پایان شب سیه
سپید است
#دردا
یادم هست
آنقدر بلند فکر میکردم
زمانی
آنقدر دزدیدند افکارم را
به آهسته و یواشکی عادت نداشتم
و
ندارم
برای همین دیگر فکر نمیکنم
همین هست احوالم
#دردا
شب ها که به خواب می روم
مسافرم به خیال خوب خود
دنیای زیبای پرواز با هر قدم
رفتن به عمق آسمان
پریدن تا به انتهای اقیانوس آبی ام
بودن با تمام خاطرات خوب
و
فراموش کردن نبودن ها
مهربان می شوم
و
بدون درد
#دردا
میشود
باران بهانه ای
که در سختی و تلخی ترافیک
اراده کنی و از حبس در اتومبیل ات
خارج شده
و
خیس شوی
احساس تازه ای از آدم بودن است
که گم کرده بودم اش
#دردا
اعتقاد دارم افکار هر شخصی قسمتی از شکل خدای درون اوست ، پس با فکر کردن به زیبایی ها خدای زیبا و به مهربانی ها ، خدای مهربانی را کنار خودت خلق کن
خیلی سختنیست
خیلی آسان تر از با پلیدی بودن
و
خلق بدیست
#دردا
بعضی از سنگ های مقابل راه را نمیتوان برداشت
اما
میتوان از روی آن رد شد
با همه سختی هایش
#دردا
باقی عمرم
خانه ای حیاط دار داشته باشم
حوض داشته باشد
در زیرزمین خانه سفالگری کنم
یادم هست
از کودکی گل بازی را دوست داشتم
و
دارم
دوست دارم
#دردا
کاش به لابلای زلف تو گم شوم
و در سیاهی اس غوطه ور
چی می شود
اگر به زلف کمند تو
مرا حبس کنند
به لبانت اعتراف کنم
به لمس تن حد زنند
#دردا
دیدی
برف هم نبارید
بیخودی چکمه هایمان را از گنجه بیرون کشیدیم و دستکش هایمان کنار طاقچه گذاشتیم
وعده ای بیهوده بود
رفتن ات همه سردی را به خود گرفت
و
زمستان روسیاه شد
#دردا
ما حاصل ایام مکرریم
تکرار بیهوده ترین موثریم
از ثانیه غافل
درگیر قرنها شدیم
امروز را گم کرده
فردا را فروخته ایم
مفتخر بی دیروزمان
ما چه نسل مزخرفیم
همان بهتر که نعره گاوی بخوانندمان
#دردا
در لابلای دفتر خاطرات ام
من اوراق گم شده ای دارم
که فراموش نکرده ام آن را
کودکی های بی بهانه را
نوجوانی پر از التهاب
جوانی پر شور را
و
روزگار حال را
نمی دانم
#دردا
کاش در عمیق ترین قسمت
تنهائی
میشد
خودم را حبس کنم
که
فراموش کنم تو نیستی
و
من از سنگینی یک دنیا نداشتن ات
له شده ام
#دردا
زیست میکنم بدون تو
زیست میکنم به یاد تو
بر این دو درد
درد مضاعفی یافتی خبرم کن
به حبس نگاه و صدایت محبوسم
خاطراتت زندانبان خیالم شده
چه ساده بی چاره شدم
#دردا
گهگاه غصه ثانیه های گذشته را میخوری
گهگاه اضطراب رسیدن ثانیه های مانده به صبح را می کِشی
چه صیغه و چه داستان بی بُعدیست
خلاء در زمان انتظار و افسوس
چقدر ثانیه ها تاثیر در داشتن حال خوب
و
خراب کردنش دارند
چقدر درد دارد
گاهی خسته میشوم از دویدن
حتی قدم زدن
دلم ایستادن میخواهد
یا نشستن در نقطه
و خیره شدن به دور دست ها
#دردا
همیشه همینطور بوده
سنگین ترین بارها را کامیون های کمرشکن می برند
خاصیت زندگی این است
کمرت که شکسته باشد
بارت را سنگین تر میکنند مردم برایت
#دردا
بگذار قدم بزنم با تو
قدم زدن با تو حتی در خیال هم زیباست
بگذار دستانت را بگیرم
دستانت به وهم هم ، گرم است
بگذار منتظرت بمانم
انتظار برای تو چقدر شیرین است
#دردا
استطاعت ام بیشتر از بوسه های تو نیست
قدر و قامت ام به اندازه کرشمه های تو نیست
من از رعد و برق آسمان ابری نبودنت هراس دارم ، عشق
تو اما به بارش بهاری و بغض پائیزی ات دلبسته ای ، که هیچ
حالی هم ، از احوال بی حال ما بپرس
گاهی به درد دل بی نوای ما گوش بده
#دردا
امروز به انتهای این جهانِ طمع را دیدم
برای بار چندم
و خوب لرزیدم
نه از ترسِ مردن و نبودن ها
هزار بار از طمع برای این جهان بی بها
به خود لرزیدم
از آن زمان که اختیار ندارد تن ام
و خفته ام
و ای کاش میگوید ، روح من
امید که نگوید این من ام
چنین سخن ام
#دردا
من از هراس دیدن
ایستاده به انتظار رسیدن
مقصد به بازی با سراب زمانه
من اما لجوج به بی قاعده ترین قواعد
از مرز خود عبور کرده در شب اسود
با لمس تن ات آشنا مثل روز روشن
بازی بازوان و لبانش
آخر گره زده مبدأ و مقصد بی معلوم
مرور شبانه به صبح مشوش یک مسرور
#دردا
شاید باورش سخت است
اما پدر بودن سخت است
ترسیده ام
من طاقت درد اینگونه راندارم
مرا عفو کن ای رَبّ از این آزمون سخت
#دردا
مهرداد صبح ششم بهمن رفت
برای همیشه
دلم برای پدرش می سوزد
خداوند صبر بدهد
بهمن
بهمنی بود که آمده بر تمام من
دارد می برد
تمامِ ناتمام من
دیگر خسته ام
از سرمای این جهنمی که زمستان ، نامش است
من بهار عاطفه ام را میخواهم
بهار مهربانی ام
بهار بودن ها
سبز شدن های مستمر
نوروز میخواهم
#دردا
هر چه از هم نفسی با تو بگویم
کم از عالم مستیِ شرابِ لب توست
هر چه باده به دستم از تو گیرم
نشوم رند خراباتی تو
#دردا
تو آن کبوتر سفید حرم
من ام کلاغ سیاه پشت بام خانه غم
تو یک نسیم صبح بهاری
من اما سوز غروب عصر جمعه زمستانی
تو آن هفت رنگ قوس و قزح
من اما تلالو نور در آینه بازی بچه همسایه
تو آن الماس ناب حضرت عشق
من اما زغال خسته در قلیان
چه تفاوت بین ماست
این عبارت بی مضمون
#دردا
خداوند
آن ذات حق
هدیه می دهد
بدون منت
امشب در بیماری سخت ام ، خداوند به وجود اقوام و دوستان مهربان مسبب خرید چیزهای خوبی شد
#دردا
در تاریکی قدم می زنم
شب بستر تجاوز تاریکیست به روح خسته ام
اما
امید طلوع دوباره فرداست
که مسبب بازدم ، دم ام است
#دردا
وقتی همه چیز خوب بود
یا باشد
زیادند اطرافت
که برادر خوبشان باشی
یا فرزند شان
حتی طعم رفاقت ها فرق دارد
وقتی کمی ترازوی روزگارت میزان نباشد
دیگر به سادگی فراموش می شوی
محو ، حتی
این بار فراموش نمی کنم
#دردا
احساساتم غلیظ است
ماسیده به روی افکار تو
گاهی که گرم می شود خیالم
جاری شده
اوقات بیشتری ساکن منتظر به گرمای خود توست
#دردا
وقتی دلم را به هیاهوی بازار هفتگی می سپارم و در موج مردمانی از جنس سکوت ولی به وسعت یک اقیانوس همهمه ، غوطه ور می شوم ، حال ام می شود حال صیادی که به دریا زده ولی بی صید به ساحل برگشته ، آخر ، ما مردمانی هستیم که نجابت زیادی مان نجاست آورده و سواد و شهامت اعتراض هم نداریم .
#دردا
حال خوشی ندارم
درد دارم
نه اما به جسم
من ز روح ام خسته ام
پرواز میخواهم
به خانه ام
من اهل زمین نبودم هرگز
#دردا
بگذار همه بدانند
دیگر رندی ، پنهان کاری نداند
مرا ببوس
من به بوسه های تو زنده ام
وگرنه بیهوده نفس کشیدن است
#دردا
چند سال پیش
حوالی ده سال
در چنین شبی
تو را به نام خودم زدم
و
خود را به نام تو
خوب است یادمان نرود
#دردا
با بُعد جدیدی از زندگی آشنا شده ام
دنیای بی بُعدی
جز معبودی
بی همتا
که با همه بی وفائی من
هنوز دوست ام دارد و عاشق ام است
شمادت نمی کند و غر نمی زند
اصلا با او که هستم
احساس بهتری دارم
#دردا
نبودنت به کنار ، که درد اش بی انتهاست
نداشتن ات اما
انتها دارد
تنگ و تاریک و ترسناک
به نهایت جنون و لا علاج
بین این حدود محدود ام
#دردا
دوست داشتن
بی قاعده است
دیگران جنون می نامند
ولی خب نمی دانند
دیوانگی،حقیقی ترین قسمت زندگی من است
#دردا
این روزها
به تمام اتفاقات اطراف ام مشکوکم
من به آمار زمین مشکوکم
به گرمای ز خورشید کمی مشکوکم
به سرمای اول صبح کمی مشکوکم
من از آمیزش
دو هیدروژن با اکسیژن مشکوکم
من به رنگ خاک هم مشکوکم
من به قانون میان ثانیه و عقربه مشکوکم
من تاثیر فتوسنتز برگ سبز هم مشکوکم
من به دانه های برف هم مشکوکم
من به سکوت این شهر هم مشکوکم
تنها سو سو زدن ستاره ام هست
که هنوز هم شفاف است
ترسم آخر نکند
من به آن هم شک کرده و مجنون باشم
#دردا
هر چه بیشتر میگذرد
به وهم و سراب بودن این دنیا
بیشتر آگاه می شوم
و
طعم بیخودی اش
برایم تلخ تر می شود
به بوسه ای سراب ام بشکن
و
پایان دِه
مرا
#دردا
عشقت لامکان است
و
لا زمان
به فعل جاری و مستدام و مداوم
از روز الست
تا غروب قیامت ام
من اما به عمر نمی توان ام
با عشق تو جاری شوم
اما به قاعده بوسه هایم
با تو می مانم
می خوانم
#دردا
دارد می رسد لعنتی
آن درد پر ز استرس
از ایام جا مانده وقت شباب
آن دلتنگی بی جا و بی دلیل
آن اضطراب از فردای صبح
دارد می رسد
آن عصر جمعه لعنتی
#دردا
می نویسم
و
صفحات احساسم چه ضخیم می شود
و
دردناک
چند سالیست که آبستن حروفی هستم
که نطفه تو
جملاتم را ساخته
فارغ ام کن
همچون فروغ بی پایان
#دردا
می نویسم
و
صفحات احساسم چه ضخیم می شود
و
دردناک
چند سالیست که آبستن حروفی هستم
که نطفه تو
جملاتم را ساخته
فارغ ام کن
همچوت فروغ بی پایان
#دردا
وقتی که خوابی
و
بی هوا
می بوسمت
یا
تنم می خورد به تن ات
احساس خوبِ بودن است
بودن است
خوبْ ، بودن است
#دردا
تعادل ام را به هم مزن
همیشه نگاه ام کن
نگاه کردن ات زیباست
متعادل ام کن
سخن بگو
سخن گفتن ات زیباست
#دردا
من همیشه سخت می نویسم ، امروز داود هم به من تذکر خوبی داد ، این اولین نفری نبود و نخواهد بود
ولی باور کنید هیچ عمدی در آن نیست
اما به روی چشم
من بدهکارم حروفی را
و
خالق جملاتی که تو
باید
تفسیر اش کنی
همین
#دردا
من غوطه ور درون عمق آب
به فکر پرواز به سقوط آسمان زیر پایم
افتاده
شیرجه ای می زنم
تا خود را رها تر از هر دفعه با دوستان
داشته باشم
این پارادوکس آب سرد و گرم
زیباست و بشاش می شوم
شب خوبی بود با جمع دوستان ایام شباب
#دردا
با تومکالمات من
تمام
نمی شود ز من
به انتظار نطفه اش
ز وسوسه به بوسه اش
برابرِ ، جمله می شوم
تمام نا تمام من
تو جمله ای
منم حروف نغز آن
به جوهر لبانمان
سخن بگو
من ام که
تشنه به شنیدن ام
#دردا
جفر است مدام تو
از جبر روزگار بگذریم
و جغرافیای تولدمان
این التهاب نفس نفس زدن در این ثانیه ها
با ادویه درد و سختی
چه معجون گندابیست
به شیرینی زهر مار
جفر است مدام تو
#دردا
مرا التزام کذب بیان و اصرار آن
این تکرار مکرر اش
این اجتناب از حقیقتِ بیان کلام
و
تزویر و ریا ، خسته میکند
والله که خسته ام
خسته تر ام نکن
#دردا
کمی از دست این ، من ام
خسته
به آرامی کنار این ، تن ام
بنشست
ه
ولی با خود مروری می کند
این من درونِ تن
و سودای نبودن را زمزمه کرده
به بودن های بی معنی رسیده
به سرداب درون تن
به گرمای درون من
چه بیهوده دویدن ها
چه گستاخانه صبرائی
تمام اش میکنم هر هجو ثانیه
برای با تو نبودن را
ستاره جان
#دردا
یادم هست
همین حوالی دوست داشتن ات
عاشق تر ات شدم
باور کن
ز عشق و علاقه
بد اخلاق تر می شوم گاهی
#دردا
همه ما منتقدین خوبی هستیم
وگرنه
به عمل
همه
هیچِ هیچیم
فقط ادعای تمام
به قول علی رفیق مان
مشقی مشقی
#دردا
همه مستی من از لب توست
جام من دست به دست ات
لب من بر لب توست
هوس میکده ات را دارم
تا به صبح ، زنم مِی به لبم
به تن ات ، آغشته شوم
صوفی و زاهد و رندانه شوم
با نگاهت سحری خورده و غسل کنم
روزه ای بردارم
و
به شب ها سفر کرده و محو شوم
#دردا
مرا چه گمشده ایست در باران
ز من چه همهمه ایست از بازار
سکوت تاریک تنهایی را
شکسته آن قدم زدن هایت
تو را رسیدن بهار چقدر نزدیک است
ز تو به انتظار سراب ز لب لبریز است
هلاک حرمت کلماتم شدم ای حافظ
ولی هنوز اسیر این تک بیت ام از بی دل
منی که لفظ شراب میشستم از روی کتاب
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد
#دردا
مادربزرگ ام
کاش بودی
برایم
قصه میگفتی
من هنوز طلبکارم از کودکی ام
به یاد مادربزرگ ام #ایران
#دردا
من از این زمزمه ها بیزارم
بانگ فریاد اناالحق همی ، میخواهم
من ز سرترس، کنج میخانه نشستن نتوانم
می ز نوشیدن تا خرخره ام خواهانم
آنچنان مست شوم
تا فراموش کنم این دم را
این دم لعنتی بی دم را
که دگر هیچ طعمی ندهد از بر من
بوی هیچ ادویه ای پا نشود از مطبخ آن
سرد و خاموش شده هیزم آن
نم زده ستون تنهائی آن
من از این زمزمه ها بیزارم
#دردا
زود خسته می شوم
و
سیر
آخر طمع نفس کشیدن ندارم دیگر
قانع ام
با همه هم نفسی که دگر ، با تو گذشت
نفسم میگیرد
مثل شفقی در سرما
که نمی بارد
فقط احوال به هم می ریزد
#دردا
فتح می کنم
تمام مهربانی ات را
به بوسه ای ز لبانت
تو جاودانه مرا
یادت خواهد ماند
به بارش برف در شب زفاف
زمین و آسمان قسم
#دردا
چه سلسله عظیمیست زلفانت
خانمان بر انداز است
سیاهی شب هایش
صبح را کشته
و مرگ ندارد تاریکی
من ام که گم گشته در لابلای تارهایش
برای دخترم #نورا
#دردا
هدایتم کن به سمت خودت
تو مهربان ترینِ مهربانانی
تو جانی و جهان منی در جانم
هدایتم کن که من تنهایم
به قعر بحر با خود بودنت ببر
من از ساحل تنهایی بیزارم
مرا ز طوفان رسیدن نترسانید
مرا ز موج جان دادن هراسی نیست
من عاشقِ مهربانی و شفقت ام
مرا ز نبودن ها نترسانید
#دردا
چه سلسله کوتاهیست
حکومت این دنیا
چه فلسفه بی همتاست
نشانه عشق به بودن ها
چه دریای عمیقیست
فراموش کردن این غمها
چه اضطراب مهیبیست
انفجار بغض در بستان ها
ولی نشانه آدم را
به ذکر ربّ و بستنِ قامت نیست
به مهربانی وشفقت
همیشه میتوان آدم بود
#دردا