روزها به گونه ای میگذرد
که
گوئی
امسال قصد تمامی ندارد
اما
خوب می دانم
پایان شب سیه
سپید است
#دردا
روزها به گونه ای میگذرد
که
گوئی
امسال قصد تمامی ندارد
اما
خوب می دانم
پایان شب سیه
سپید است
#دردا
یادم هست
آنقدر بلند فکر میکردم
زمانی
آنقدر دزدیدند افکارم را
به آهسته و یواشکی عادت نداشتم
و
ندارم
برای همین دیگر فکر نمیکنم
همین هست احوالم
#دردا
شب ها که به خواب می روم
مسافرم به خیال خوب خود
دنیای زیبای پرواز با هر قدم
رفتن به عمق آسمان
پریدن تا به انتهای اقیانوس آبی ام
بودن با تمام خاطرات خوب
و
فراموش کردن نبودن ها
مهربان می شوم
و
بدون درد
#دردا
میشود
باران بهانه ای
که در سختی و تلخی ترافیک
اراده کنی و از حبس در اتومبیل ات
خارج شده
و
خیس شوی
احساس تازه ای از آدم بودن است
که گم کرده بودم اش
#دردا
اعتقاد دارم افکار هر شخصی قسمتی از شکل خدای درون اوست ، پس با فکر کردن به زیبایی ها خدای زیبا و به مهربانی ها ، خدای مهربانی را کنار خودت خلق کن
خیلی سختنیست
خیلی آسان تر از با پلیدی بودن
و
خلق بدیست
#دردا
بعضی از سنگ های مقابل راه را نمیتوان برداشت
اما
میتوان از روی آن رد شد
با همه سختی هایش
#دردا
باقی عمرم
خانه ای حیاط دار داشته باشم
حوض داشته باشد
در زیرزمین خانه سفالگری کنم
یادم هست
از کودکی گل بازی را دوست داشتم
و
دارم
دوست دارم
#دردا
کاش به لابلای زلف تو گم شوم
و در سیاهی اس غوطه ور
چی می شود
اگر به زلف کمند تو
مرا حبس کنند
به لبانت اعتراف کنم
به لمس تن حد زنند
#دردا
دیدی
برف هم نبارید
بیخودی چکمه هایمان را از گنجه بیرون کشیدیم و دستکش هایمان کنار طاقچه گذاشتیم
وعده ای بیهوده بود
رفتن ات همه سردی را به خود گرفت
و
زمستان روسیاه شد
#دردا
ما حاصل ایام مکرریم
تکرار بیهوده ترین موثریم
از ثانیه غافل
درگیر قرنها شدیم
امروز را گم کرده
فردا را فروخته ایم
مفتخر بی دیروزمان
ما چه نسل مزخرفیم
همان بهتر که نعره گاوی بخوانندمان
#دردا
در لابلای دفتر خاطرات ام
من اوراق گم شده ای دارم
که فراموش نکرده ام آن را
کودکی های بی بهانه را
نوجوانی پر از التهاب
جوانی پر شور را
و
روزگار حال را
نمی دانم
#دردا
کاش در عمیق ترین قسمت
تنهائی
میشد
خودم را حبس کنم
که
فراموش کنم تو نیستی
و
من از سنگینی یک دنیا نداشتن ات
له شده ام
#دردا
زیست میکنم بدون تو
زیست میکنم به یاد تو
بر این دو درد
درد مضاعفی یافتی خبرم کن
به حبس نگاه و صدایت محبوسم
خاطراتت زندانبان خیالم شده
چه ساده بی چاره شدم
#دردا
گهگاه غصه ثانیه های گذشته را میخوری
گهگاه اضطراب رسیدن ثانیه های مانده به صبح را می کِشی
چه صیغه و چه داستان بی بُعدیست
خلاء در زمان انتظار و افسوس
چقدر ثانیه ها تاثیر در داشتن حال خوب
و
خراب کردنش دارند
چقدر درد دارد
گاهی خسته میشوم از دویدن
حتی قدم زدن
دلم ایستادن میخواهد
یا نشستن در نقطه
و خیره شدن به دور دست ها
#دردا
همیشه همینطور بوده
سنگین ترین بارها را کامیون های کمرشکن می برند
خاصیت زندگی این است
کمرت که شکسته باشد
بارت را سنگین تر میکنند مردم برایت
#دردا
بگذار قدم بزنم با تو
قدم زدن با تو حتی در خیال هم زیباست
بگذار دستانت را بگیرم
دستانت به وهم هم ، گرم است
بگذار منتظرت بمانم
انتظار برای تو چقدر شیرین است
#دردا