وقت مى انداختن زاهدى
گاه و بيگاه رندى بکرد
دست بر انگورى بزد
ناله اى از انتهاى دل بکرد
رند مى خورده به کوچه مى گذشت
شيخ را اندر احوالاتى بديد
گفت اى شيخ از نخوردن ناله اى ؟
شيخ گفت ما که مست نام حقيم
چون تو رندى خورده اى
مست پيمانه شدى يا فقط پيمانه اى
رند پاسخ داد مستى تو از الست با آدم است
چون ز مستى با منم پايه اى
نا رب را ببر ورنه زاهدى بى ريشه اى
مثل تو چون مدعى کم نيست شيخ
چون بخوردى از مى ناب و هنوزم آدمى باشى کمال است و تمام
#دردا
No comments:
Post a Comment