من از هراس دیدن
ایستاده به انتظار رسیدن
مقصد به بازی با سراب زمانه
من اما لجوج به بی قاعده ترین قواعد
از مرز خود عبور کرده در شب اسود
با لمس تن ات آشنا مثل روز روشن
بازی بازوان و لبانش
آخر گره زده مبدأ و مقصد بی معلوم
مرور شبانه به صبح مشوش یک مسرور
#دردا
No comments:
Post a Comment